هی ! تو که هستی ؟ تازه از راه رسیده بود. کمی خسته به نظر می رسید. پشت دروازه کوچه که رسید، نفسی عمیق کشید و گفت: خدایا شکر! یک روز دیگر هم به خیر گذشت. در را باز کرد و قدم به درون حیاط گذاشت و ایستاد. کسی برای دیدنش به استقبال نیامد. حیاط بود و خلوت تنهائی اش! لحظه ای سرجایش ایستاد و نگاهی به دور وبرش انداخت.دستی به صورتش کشید. با لمس صورتش فکر کرد که شاید هنوز چهره اش طبیعی نیست. دستش را در کیفش برد. آینه اش را برداشت و چند بار خودش را در آن دید. چیزغیر معمولی به نظرش نیامد. خیالش تا حدی راحت شد. خواست آینه را در جیبش بگذارد و کفش هایش را در بیاورد. ولی منصرف شد. این بار کیفش را روی زمین گذاشت و با دقت بیشتری به آینه نگاه کرد. یادش آمد که تا صبح همان روز مادرش به او گفته بود: " چشم هایت زنده نیستند، تاریکند. مثل آدم های مرده می ماند." و او تمام روز را به این جملات فکر کرده بود. بیشتر به آینه خیره شد احساس می کرد چشم هایش تاریکند، سنگین شده اند و از رمق افتاده اند. بهتر که نگریست. به نظرش رسید که انگار وزنه ای را بر پلک هایش بسته باشند و او به زور پلک می زند. مثل اینکه پرده ای روی چشم هایش قرار گرفته که کاملاً بی رنگ است. همان طور که به آینه خیره بود، صدایی را به گوشش آمد: " باز هم به چشم های غم زده ات مبهوتی ! " شب شیشه ی بارون زده، آیینه ی رؤیا ست پشت پس هر پنجره، تصویر تو پیدا ست دلت را خانه ی ما کن مصفا کردنش با من بیا در دل افشاء کن مداوا کردنش با من بیفشان قطره ی اشکی که من هستم خریدارش بیاور قطره ای اخلاص ادامه...
از تو، همه ی خانه ی من شهر تماشا ست
دنیای من اینجا ست، همین گوشه ی دنیا ست
نقش تو را بر شیشه ها، نقاشه باران می کشد
در جاده ها، پای مرا، تا شهر یاران می کشد
باران ببار، باران ببار، مرا بیاد من بیار
ببرمرا، از این دیار، به دست یارم بسپار
باران تویی هر قطره آوازت خوش است
جانم بده دنیای ما عاشق کش است ادامه ...
| Design By : Pichak |



